تاريخ : جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩٩ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre



تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

یکی یکدونه مادر ، از تاریخ 14 تیر برگ جدیدی تو زندگی برات باز شد.

مدتها پیش تعریف کلاسهای رنگین کمان رو شنیده بودم. کلاسهایی شبیه به موسسه بازی زبان . ولی چون شنیده بودم از یکسال جلوتر باید تو این کلاسها ثبت نام کرد اصلا سراغش نرفته بودم . تا اینکه با محبت مامان امیردانا خیلی ناگهانی در کمال ناباوری 14 تیر شما تو مؤسسه ثبت نام شدی و روز 15 تیرماه روز اول جدائیت از من برای حدود 4 ساعت در طول روز بود .

و تو ، دردانم ، به راحتی پذیرفتی . باورم نمیشد . خیلی راحت خداحافظی کردی و دست Teacher رو گرفتی و رفتی . و من با تعجب بدرقه ات کردم .

به سلامت پسرم ، خدا لحظه به لحظه حافظت یکدونم .

پروردگارم . . . تو حافظ یکدونم باش ، سجده شکرش با من



تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

دردانم ، امسال تولدی با تم دایناسوری ازمون خواسته بودی و هر روز با کلی ذوق و شوق سوال میکردی : مامانی چقدر مونده به تولد دایناسوری من؟؟ و من هربار باید وعده ات میدادم . وعده ای که دلت نشکنه و خیلی برات دور نباشه . وقتی ننه سرما بره، وقتی برف کوهها آب بشه، وقتی عمو نوروز بیاد و بلاخره رسیدیم به 10 تا بخوابیم ، 9 تا ، 8 تا ، ...

دو تا داستان با مزه هم داشتیم :

1. قرار تولد رو برای روز پنجشنبه گذاشتیم . مامانی روز دوشنبه نصفه شب حالت مسمومیت پیدا کرد و روز سه شنبه تا ساعت 3 و 4 بعدازظهر تو بیمارستان بود . همه گفتن تولد رو بزار برای هفته دیگه ولی مگه دلم میومد ، وااااای مادر دورت بگرده انقدر شمره بودی تا رسیده بودی به سه روز و دو روز مگه میتونستم عقب بندازم . خلاصه ، هر جوری بود چهارشنبه خودم رو سرپا کردم تا تولد به موقع برگزار بشه .

2. روز تولد هم کیک تولدت رو که شکل دایناسور بود ساعت 1 آوردن خونه، خیلی بزرگ بود چندتایی عکس باهاش انداختی و ما هم کیک رو برداشتیم گذاشتیم بالای یخچال تا بعد از ناهار کیک رو بیاریم و ببریم . بعد از ناهار با یک دستم کیک رو نصفه از بالای یخچال کشیده بودم جلو و با دست دیگه داشتم برات آهنگ تولد رو میذاشتم که یهو خاله مروارید در یخچال رو باز کرد و منم نتونستم کیک رو کنترل کنم و ....... کیک دایناسوری آراد از اون بالا افتاد پایین .

خلاصه این دو تا داستان باعث شد که اون روز تولد آراد با همه تولدا فرق داشته باشه و همیشه به یادمون بمونه .

و حالا چند تا عکس از تولد دایناسوری آراد جوووووووون :



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

عید 1394 - ویلا مامان بزرگ

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

سال 1393 هم با تمـــــــــــــــام بدیها و خوبیهاش تمام شد .

بدیهاش زلفهای سیاهم رو سپید کرد تا همیشه به خاطر داشته باشم غریبه فامیل نمیشه ، که یادم باشه همیشه از محبت خارها گل نمیشه ،که فراموش نکنم نباید انقدر به همه چیز خوشبین بود

خوبیهاش کمکمون کرد تا خندیدن رو از یاد نبریم ، تا از شنیدن صدای خنده تعجب نکنیم ، تا طعم شیرین خندیدن رو فراموش نکنیم

 

پروردگارم . . . . شـــــــــــکرت ، شکرت که تمام شد .



تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre


بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم


آرادم ، یکدونم ، دردونم

25 دی ماه بود . توی صندلی غذات نشسته بودی و داشتی ناهار میخوردی . ددی تو انباری کار داشت رفت که کارش رو انجام بده یهو یه صدای وحشتناک از تو راه پله ها آمد . سریع خودم رو رسوندم به در و فهمیدم که ددی پاش لیز خورده و افتاده زمین خلاصه با کمک همسایه ها ددی رو آوردم بالا و سریع لباس پوشیدیم و بردیم بیمارستان . ددی دنده هاش مو برداشته بود ولی خداروشکر به خیر گذشت .

تو این فاصله که ددی رو بیاریم تو خونه شما داد میزدی و میگفتی :
چی شده؟ ددی چی شد؟ چه اتفاقی افتاده برای ددیم؟ منو ببرین ددی رو ببینم و .......

و از اون روز تمام ماجرا و تمام اتفاقات توی بیمارستان رو مو به مو برای همه با یه التهاب و هیجان خاصی تعریف میکردی بعد از دو سه روز متوجه شدم وفتی میخوای حرف بزنی هی مقطع مقطع حرف میزنی و دچار لکنت شدی . خیلی ترسیده بودیم . با یه مرکز گفتار درمانی و دکتر سماعی تماس گرفتم ، هردو گفتن احتمالا یه اتفاقی برای شما افتاده و از یه چیزی ترسیدی و مدتی طول میکشه تا خوب بشی . و وقتی داستان زمین خوردن پدرت رو تعریف میکردم معتقد بودن که چون شما تو صندلی غذات مونده بودی و نتونسته بودی بیای و پدرت رو ببینی و هی با اضطراب صدا میکردی خیلی ترسیدی و همین باعث لکنت زبان شما شده .       

دو ماه این کابوس طول کشید و اواخر اسفند بود که خداروشکر حرف زدنت طبیعی شد، اما مادر فقط خدا میدونه که تو این دوماه چه زندگی سختی داشتیم و چقدر غصه خوردیم . باورم نمیشد که آرادم خوب بشه . اما بازم خدای مهربونم کنارم بود و دستامون رو گرفت.

پروردگارم . . . . . تمام لحظه هام بنـــــــــــام تـــــــــــو که فقط و فقط با شـــــــــــــکر و سپاس از تــــــــــــــو به آرامــــــــــــــــــــش میرسم . تمام



تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

عزیز دردونم عمویی داری ، مهربون ، دوست داشتنی که عزیزی براش خیــــــــــــلی

براشون آرزوی سلامتی میکنیم

 

یادگاری از عمو روبیک



تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

گلِ باغ زندگیم بابت تمام کم کاریهام ، ناآرامی هام و نبودنهام منو ببخش . دارم سعی میکنم ، سعی میکنم برگردم به خودم ، به تو ، به مهردادم ... به زندگیم ، تمام سعیم رو میکنم . . . . .

نمونه ای از کارهای گل پسر تو این مدت :

 

بقیه کارها در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

آرادم چند هفته پیش خاله مونا (مربی کلاسهای مادر و کودک) با من تماس گرفتن و گفتن ترم جدید کلاسها داره شروع میشه . منم تصمیم گرفتم که هرجور شده حتما دوباره ثبت نامت کنم .

بین دوستای نی نی سایتیمون هم با خاله ساناز مامان سام کوچولو صحبت کردیم و قرار شد که سام هم برای کلاسها ثبت نام کنه و ما کلی خوشحال شدیم . امیدوارم به هردوی شما تو این کلاسا خیلی خوش بگذره .

 

جلسه اول

 

1) شعر سلام به فارسی و انگلیسی با موزیک و دست

2) شن بازی

- اول یه ظرف شن شسته شده به شما دادن با یک کاسه کوچیک و یک لیوان و یک قاشق . خاله ها گفتن که شن ها رو لمس کنین و دستتون رو توی شنا بازی بدین

- بعد شن ها رو با قاشق ریختیم توی لیوان

- بعد شن های توی لیوان رو ریختیم توی کاسه ( مربیها گفتن که این کار در درک مفاهیم ریاضی بسیار مهم هستش)

- بعد یک بطری آب معدنی خالی بهتون دادن تا اول خودتون درش رو باز کنین (وسط در بطری سوراخ درشت داشت) و بعد با قاشق شن بریزین توی بطری . وقتی تا نصفه پر شد در بطری رو بستیم حالا وقتی بطری رو واژگون میکردیم شنها از سوراخ در بیرون میامدن .

- یک مقوا بهتون دادن با چسب و قرار شد که با چسب روی مقوا نقاشی بکشین ، بعد با بطری روی مقوا رو پر از شن کردیم .

- حالا وقتی مقوا رو برگردوندیم شنهای اضافی ریخته شدن و شنهای چسبیده به مقوا نتیجه نقاشی شما بود .

اینم اثر هنری سام و آراد

3) شستن دستها

4) خوردن تغذیه

5) خوندن شعر و خداحافظی

 

پروردگارم .... بهم توان بده . . .

 

موضوع این هفته :

پیدا کردن یک مهدکودک خوب



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

آراد کوچولوی ما سه ساله شد

وزن : 14.700

قد ایستاده : 95.5

پسرم بابت بی آرومیهای این مدت ، من رو ببخش .



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

دسته گلم سی و چهار ماهه شدی .

بزرگ شدی ، خیلی بزرگ

عاقل شدی ، خیلی عاقل

خوب میدونی کجا ، چکار کنی

خوب میدونی کجا ، چی باید بگی

خوب میدونی چطوری دل اطرافیانت رو بدست بیاری

خوب میدونی چطوری وقتی روحمون درگیره آروممون کنی

خوب میدونم اگر تو نبودی ......

 

ببینین چقدر پسرم بزرگ شده :



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

کوچک مردِ بزرگم سی و سه ماهگیت مبارک .

برای اولین بار شمردم که چند ماهه ای ، با دستهام ، عجیب بود که فراموش کرده بودم . خیلی ازت غافل شدم؟ منو ببخش

آرادم اگر تو نبودی ، اگر مهردادم نبود .... نـــــــــه ، نــــــــــــه . قول دادم دیگه از غصه هام تو وبلاگت چیزی ننویسم . تو باید شاد باشی ، شادِ شــــــاد

امیدِ زندگیم تو این دو هفته گذشته : چشم پزشکی رفتیم که خداروشکر همه چیز نرمال و خوب بود . دندانپزشکی رفتیم ، دندانهات هم خوب بودن و پوسیدگی نداشتن البته روی دندونهات رو دکتر فلوراید مالید و گفت که از پوسیدگی جلوگیری میکنه . و مهمتر از همه اینکه یکسال بود که داروهات قطع شده بود و باید برای اطمینان دوباره آزمایش میدادیم که خدارو صدهزار مرتبه شکر همه چیز عالی بود و به گفته دکترت برای همیشه این پرونده بسته شد .

پروردگارم . . . . اینبار خودم رو به تو میسپارم .... روحم رو .... خیلی درمانده ام .... درمانم میکنی؟



تاريخ : شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

امشب شب یلداست اولین شب یلدا بدون باباجوجون . امشب بیست و نهمین شبیِ که بدون شب بخیر گفتن با ، باباجوجون سر به بالشت خواهیم گذاشت.

امشب من میلرزم نه بخاطر آمدن ننه سرما بلکه بخاطر از دست دادن دستهای گرمی که یک عمر پناهگاهِ امنم بودن ، همون دستهایی که وقتِ بوسیدنشون ، به سرم میکشید و از اعماق وجودش دعایم میکرد و میگفت : " باباجون انشاالله عاقبتت بخیر باشه "

پروردگارم ......... پدر و مادرم . . . همانهایی که به من اعتبار دادن  . . . همانهایی که به زندگی من معنا بخشیدن را به تو سپردم . . . پروردگارم ............ مهربانانم را به تویی که مهربان ترینی سپردم . . . و به آمرزشت امیدوارم

فقط ........

شب یلدا ، تو با بلندی شبت میتونی دل منو تسکین بدی؟

ننه سرما تو با سرمای وجودت میتونی دل منو بی حس کنی؟

فصل زمستون تو با بارش برفت میتونی دلِ منو به آرامش برسونی؟

پروردگارم . . . التماست میکنم دعام کن ، دعام کن تا بتونم مرهمی برای این دل پاره پاره ام پیدا کنم ، برای جگر سوخته ام ، برای کمر شکسته ام ، برای دستهای بی پناهم

خدایــــــــــا شکرت ، راضیم به رضای تو

 



تاريخ : شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که تنتو به فرشته ها سپردی

              دروغـــــــــــــــــــه ....

چطوری دلت میومد منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک      

منو تو دوری ببینی

آرادم مکالمۀ این روزای ما شده :

آراد : باباجوجون کوووووووو؟ تُجاس؟

مامان : باباجوجون رفته اون بالا بالاها . رفته پیشه ستاره ها.

آراد : نــَـــــــــــــــــــــــه . بگو بیــــاد .

 

و اینم آخرین مکالمۀ بین تو و باباجوجون درست روزِ آخر . حدود 4 ساعت قبل از رفتنش.

باباجوجون : آخــــــــه دوسِت دارم میدونی؟

آراد : آخـــــــــه عاشِگِتَم نیدونی؟

باباجوجون : آخـــــــــه جیگَرتو میرم میدونی؟

آراد : آخــــــــــه گُربومِت میرم نیدونی؟

باباجوجون : آخــــــــه فدات میشم میدونی؟

     و باباجوجون برای همیشه رفت

 

بنال ای دل که من پدر ندارم            بنال ای دل که من مادر ندارم

بنال ای دل که من تنهای تنها          در این عالم دگر غمخوار ندارم



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢ | ٧:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

علی اصغــــر روشنگر راهت ، دست حسیـــن همواره پشتیبانت



تاريخ : یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ | ۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

ماه گذشته ماهِ سنگینی بود برامون . سه سری تب کردی دوبار ویروسی و یکبار به علت عفونت شدید گلو . به خاطر مریضیهات کلاسهای مادر و کودک رو نتونستیم بریم وسط این مریضیها بیست دندونه هم شدی گل پســــــــــــــرم .

خدا رو صدها هزار هزار مرتبه شکر که الان حالت خوبه . 

دوسال و هفت ماهگی و تکمیل دور اول رشد دندونهات مبارک دسته گلم


خدایا شـــــــــــکر که تو را دارم .



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

 

پروردگارم .... ثانیه ثانیه های زندگیش در پناهِ تــــــو . . . . شکرانش با مـــــن



تاريخ : دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

دو سال و نیمه شدی پارۀ تنم ، دوسال و شش ماه

اما برای منِ مادر مقیاس روزشمار است ، تو برای من روزانه بزرگ شدی و میشوی ، روزانه رشد میکنی ، روزانه مستقل میشوی و روزانه از من فاصله میگیری .

میخوام با هم آلبومِ رشدت را ورق بزنیم :

تا دیروز تو در وجودم بودی اما از امروز در آغوشمی ،

تا دیروز نمیتوانستی آگاهانه بخندی اما از امروز میخندی ،

تا دیروز غلت نمیزدی اما از امروز میتوانی غلت بزنی ،

تا دیروز نمیتوانستی بشینی اما از امروز میشینی ،

تا دیروز بدون کمک من نمیتوانستی شیشه شیرت را نگه داری اما از امروز میتوانی ،

تا دیروز نمیتوانستی بایستی اما از امروز می ایستی ،

تا دیروز نمیتوانستی راه بروی اما از امروز راه میروی ،

تا دیروز نیمتوانستی بدوی اما از امروز میدوی ،

تا دیروز نمیتوانستی بپری اما از امروز میپری ،

تا دیروز نمیتوانستی حرف بزنی اما از امروز برای اولین بار صدایم کردی ،

تا دیروز فقط لغت میگفتی اما از امروز جمله میگویی ،

این تا ها .... و اما ها ....... حالا حالا حالا ها ادامه داره به نوعی میتوان گفت همان اولین های تو که کلی ذوق و شوق برایمان به ارمغان می آورد همانها تو را دارند روز به روز مستقل تر میکنند و خواه ناخواه تو را از ما دورتر ....... و این قانون طبیعته

میدونی به کدام افق نگاه میکنم ؟ زمانی که خواهم گفت :

تا دیروز مدرسه نمیرفتی اما از امروز میروی

تا دیروز دیپلم نداشتی اما از امروز داری

تا دیروز رانندگی نمیکردی اما از امروز میکنی

تا دیروز عاشق نشده بودی اما از امروز شدی

تا دیروز پسرم بودی اما از امروز خودت پدری

پروردگارم همانطور که تا امروزش را با سربلندی نگاه کردم کمکم کن که فرداهایش را هم با سربلندی بنگرم . میدانم که در کنار تو و به کمک دست یاری ات میتوانم . تنهایم نذار




تاريخ : دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

امسال من و مهردادم نهمین سالگرد یکی شدنمون را در کنار تو با سفر به کیش همراه با همان جمع عزیزی که شمال بودیم آغاز کردیم . سفری بسیار عالی با همسفرهایی عالیتر

پروردگارم شـــــــــــــکر ، بخاطر تمام خوبیهایی که تو برایم مقدر میکنی شـــــــــــــــــــــکر



تاريخ : دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

امروز میخوام برات قصۀ تلخی رو بازگو کنم . قصۀ تلخی که بارها نوشتمش ولی نصفه پاک کردم . قصه ای که باید وقتی بزرگ شدی بدانی ، باید بدانی ، درکش کنی و دوستش بداری .

قصه ام در مورد برادری است که دو روز بعد از اینکه از وجودش مطلع شدم مادرم از پیشم پَر کشید ، همان مادری که وقتی از وجودش با خبر شد دستانش را رو به آسمان بلند کرد و گفت خدایا شـــــــــــــکرت ، خدایا دیگه هیچ آرزویی ندارم . برادری که شاید براثر شوک از دست دادن مادرم بیمار شد ، برادری که شاید اگر بیشتر مراقبش میبودم هیچگاه بیمار بدنیا نمی آمد ، برادری که به جای هلهله و شادی برایش رخت عزا تن کردم ، برادری که از آخرین دیدار من و مادرم ، مرا محروم کرد فامیل گفتن خوب نیست زن حامله به کسی که روحش از بدنش جدا شده نگاه کند ، برادری که به جای 28 مهر ، 28 شهریور با نهایت بیماری بدنیا آمد و بعد از ده روز پَر کشید ، برادری که اگر پَر نمیکشید الآن پسری 6 ساله بود بنام محمــــد .

جگرگوشم شاید هیچکس محمد را یادش نباشد ، شاید باشند کسانی که حتی اسمش را ندانند ، اما مــا هیچگاه فراموشش نخواهیم کرد ، لحظه لحظه های اون ده روز را ، انتظارهایمان را ، اشکهایمان را ، التماسهایمان را ، پَرپَر زدنهایمان را ، به هرکسی متوسل شدن هایمان را ، ... ، و صحنۀ آخر که مهردادم بود با نوزاد کفن پوشی در آغوشش و سیل اشکی بر صورتش ، نه هرگز هیچ صحنه ای از حافظه مان پاک نخواهد شد .

آرادم خواستم تو هم بدانی ، میخواهم یادش کنی و دوستش بداری ، او برادری بیگناه بود

پروردگارم گــــــــدای درگاهتــــم ، منـــــــــــو عفو کن




تاريخ : سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

یکی یکدونم از وقتی که با شیشه شیر خداحافظی کرده بودی خیلی بندرت شیر میخوردی و همین باعث شده بود که وزنت روز به روز کمتر بشه تا جایی که رسیدی به زیر 11 کیلو برای همین تصمیم گرفتم دوباره با شیشه بهت شیر بدم . همانطور که فکر میکردم خیلی خیلی استقبال کردی و با ذوق و شوق همیشگی دوباره شروع به شیرخوردن کردی . خداروشکر وزنت هم رو به افزایشه .

الهی دور مک زدنت بشم ، بخور پسرم نوش جـــــــــــــــونت .


پروردگارم . . . . . سلامتی پارۀ تنم رو به تو میسپارم که تو بهترین عافیت دهنده ای

 




تاريخ : سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

دوشنبه هفته گذشته یعنی اولین روز پائیز به اتفاق خانواده دایی ایرج و تازه عروس و داماد رفتیم شمال . و مثل همیشه خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا که شما و دانیال کمی بزرگتر شده بودین و خیلی بهتر از قبل باهم بازی میکردین . تنها مشکلی که داشتین ماشین 206 اسباب بازی شما بود که هم تو اونو میخواستی و هم دانیال ، کلی سر این ماشین باهم می جنگیدین تا بالاخره یکیتون پیروز میشد ههههههههههههههه الهی قربون جفتتون برم با این دنیای کوچولوی قشنگتون



تاريخ : سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

امروز قراری داشتیم به مناسبت ورود سمانه و کوین عزیزم به ایران . مثل همیشه خیلی بهمون خوش گذشت و کلی با دوستامون لذت بردیم .

آماده و خوشحال برای رفتن پیش دوستات

کنار سالار عزیزم منتظر رسیدن دوستاتی

و بالاخره انتظار تمام شد

پروردگارم خودت مراقب کوچولوهامون باش



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

سه شنبه 18 شهریور ساعت 2 نیمه شب بود آمدم کنارت تا ببوسمت به محض نزدیک شدن صورتم به صورتت ، سوختم از گرمای بدنت . تب کرده بودی . درجه گذاشتم 38/5 . قطره استامینوفن نداشتیم . تو بغلم بودی مهرداد یه کاسه یخ گذاشت جلوت و سریع رفت داروخانه . یهو شروع کردی به لرزیدن . داشتم از ترس میمردم . فکر کردم تشنج کردی . پناه بردم به دوستای همیشه همراهم ، دوستایی که از وقتی بدنیا آمدی یک لحظه تنهام نذاشتن . گفتن بخاطر آب یخه و باید آب ولرم باشه . سریع عوضش کردم . مهرداد رسید بهت قطره دادم هر چهار ساعت . امــــــــــا انگار نه انگار اصلا تبت پائین نمیامد . تا ساعت سه بعدازظهر روز چهارشنبه تمام مدت زیر آب نگهت داشته بودم به این امید که ساعت سه میرسونمت پیش دکتر . هرکاری کردم نتونستم با دکتر تماس بگیرم . مهرداد رفت مطب و فهمیدیم که دکتر ایران نیست دیگه تبت رسیده بود به چهل بردیمت بیمارستان کسری . دکتری معاینت کرد و گفت : این ویروس جدیده توی گلو میشینه ، هیچ علامتی نداره بجز همین تب بالا . برات شیاف پانادل Panadol تجویز کرد و از ساعت شش دیگه یواش یواش تبت پائین آمد . تبت پائین آمد و کابوس ما هم تمام شد .

راستی دسته گلم بیست و نه ماهگیت مبارک ، دیروز با تن تب دار وارد دو سال و پنج ماهگی شدی .

پروردگارم التماست میکنم سلامتی همۀ بچه های مریض رو بهشون برگردون مخصوصا آنیتا کوچولوی معصوممون . شانزده ساعت تن تب دار بچم رو نمیتونستم تحمل کنم وای به حالِ دلِ ..... پروردگارم امید هیچ بنده ای رو از درِ خونت نا امید نکن

آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن یا رب العالمین



تاريخ : دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

جلسه هشتم یعنی آخرین جلسه از ترم پنجم این کلاسها

 

متاسفانه آخرین جلسه کلاس تقریبا نیم ساعت دیر  رسیدیم . آخه از روزی که شما رو از پوشک گرفتم با پوپ کردن شما مشکل پیدا کرده بودم . شما حتی شده چند روز خودت رو نگه میداشتی و در واقع از پوپ کردن میترسیدی . همین نگه داشتن ها هم باعث یبوستت شده بود و قاعدتا موقع دفع درد داشتی . خلاصه اون روز هم با همین مشکل مواجه بودیم ، از طرفی هم چون میدونستی کلاس داریم هی گریه میکردی و میگفتی : بی ایم کیلاس . در نهایت بدون اینکه پوپ کنی رفتیم کلاس . 

امروز خاله ها یک بوم که قسمتهاییش رو چسب زده بودن به بچه ها داده بودن تا بچه ها روش رو رنگ آمیزی کنن . با استفاده از همه رنگها . بعد از خشک شدن بوم وقتی چسبها رو برداشتن یه تصویری روی بوم ایجاد شد . اما چون ما دیر رسیدیم و کار بچه ها تمام شده بود قرار شد کار رو تو خونه انجام بدی.

این نمونه کار خام و رنگ نشده


و اینهم هنرنمایی شازده کوچولوی خونۀ ما

4) شستن دستها و قلمو

5) خوردن تغذیه

6) شعر خداحافظی فارسی و انگلیسی با موزیک و دست

7) دادن لوح پایان ترم 


8) گرفتن عکس پایان ترم

 

 

 راستی تو کلاس خاله نگین (خانم مربی) وقتی موضوع پوپ کردن شما رو فهمیدن یه راه کار خیلی خیلی عالی دادن . خاله گفتن که چندتا آلو رو بریزیم تو مقداری آب جوش و درش رو ببندیم . بعد از نیم ساعت لآبی که آلو میندازه بدم بهت بخوری . و واقعا از اون روز مشکلت خیلی خیلی بهتر شده . خاله نگین مهربون خیلی ازتون ممنونیم .

 

پروردگارم ... آرزو میکنم پسرم بوم سفیدِ هیچ دلی رو با تیرگی رنگ آمیزی نکنه ، و برای رسیدن به این آرزو تمام سعیم رو میکنم و فقط به تو پناه میبرم

 

موضوع این هفته :

کتاب



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

امروز یک ماه و چهار روزه که از پروژه پوشک گیرون میگذره . هفته پیش تصمیم گرفتم نرده تخت رو پایین بیارم تا خودت بتونی از تخت بالا و پایین بری و اگر یه موقع کار فوری برات پیش آمد راحت باشی ههههههههههه

روز اول که نرده رو پایین آوردم برات بازی بود و هی میگفتی : مامانی مامانی بالا پایینِ؟ مرتب با کمک خرس کنار تختت میرفتی داخل تخت و میامدی پائین ، کلی ذوق میکردی و از ته دل میخندیدی ، از اون خنده ها که دستت رو میگیری جلوی دهنت و مامانی برات غش میکنه .

شب اول موقع خواب گیر دادی که نرده رو ببرم بالا و دوست نداشتی پائین باشه . کاملا احساس نا امنی میکردی . وقتی خوب خوابت برد نرده رو آوردم پائین تا صبح که بیدار میشی و میبینی که نرده پائینه و شما راحت خوابیدی دیگه از پائین بودن نرده موقع خواب نترسی ، همینطور هم شد .

یادم میاد دوستایی که نی نی هاشون شبها پیش خودشون میخوابیدن همیشه از بوسه های صبحگاهی بچه ها تعریف میکردن و من در آرزوش . حالا یک هفته ای میشه که منم از این بوسه ها بی نصیب نیستم . صبح ها که دا دار میشی (بیدار میشی) یکراست میای سراغ مادر و صورتم رو غرقه بوسه میکنی .

پروردگارم این لذت صبحگاهی رو هیچوقت ازم نگیر ، شکرانش با من

 



تاريخ : چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

جلسه هفتم

 

1) شعر سلام به فارسی و انگلیسی با موزیک و دست

2) امروز قرار بود کار سفالی هفته قبل رو رنگ کنیم

- با خورشید خانم شروع کردیم و در آخر رنگین کمان .

3) وسط کار شعر انگشت ها رو خوندیم ولی آرادِ نقاشِ من همچنان درحال رنگ آمیزی بود .

اینم رنگ آمیزی امروز ما

4) شستن دستها و قلمو

5) خوردن تغذیه

6) چرخیدن و خواندن شعر تِرَن

7) شعر خداحافظی فارسی و انگلیسی با موزیک و دست

 

پروردگارم .... دستهام رو میبینی؟ .... منم و تو .... جوابم رو با آمینت میدی؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

شنبه ای که بنام تو ، مبین ، گلسا ، روژین و دیبا رقم خورد .



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : nacre

بنام خدایی که با شکرش به آرامش میرسم

 

جلسه ششم کلاس

1) امروز دیر رسیدیم به کلاس بنابراین شعر خونی اول کلاس رو از دست دادیم

2) بازی امروزمون با گل سفالگری بود

- با کمک هم رنگین کمان ، گل ، خرگوش و هویج ، و خورشید خانم درست کردیم و گذاشتیم روی مقوا تا خوب سفت بشه و جلسه بعدی رنگشون کنیم .

اینم نمونه کار


3) شستن دستها

4) خوردن تغذیه

5) شعر خداحافظی فارسی و انگلیسی با موزیک و دست

 

پروردگارم .... بی تو درست مثل همین گِلهای سفال بیرنگیم ، بیروحیم ، سَنگیم .... یادت همیشه باماست پس رنگِ دلمون ، تازگی روحمون ، رئوفی قلبمون با تــــــــو

 

موضوع این هفته :

قشقرق به پا کردن



ادامه مطلب

  • کوچه قشقایی
  • سیب سفید
  • کارت شارژ همراه اول